محمد بن حسين رازي
32
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )
گفتم : فرزند خود « محمد » ببينم . گفت : بازگرد كه هيچكس از بنى آدم او را نتواند ديد تا آنگه كه ملايكه از زيارت فارغ شوند . لرزه بر عبد المطلب افتاد شمشير بينداخت و بدر رفت تا خبر قريش كند . گفت : حق تعالى زبان وى بسته كرد هيچ سخن نتوانسته گفت ، هفت شبانروز . مجاهد گويد : به ابن عباس گفتم طيور و سحاب منازعت مىكردند در رضاع محمد ؟ گفت : بلى و جملهء خلق خداى تعالى الا انس . و چون او را با آمنه آوردند از بقاع انبياء و اطباق آسمانها منادى رحمن ندا كرد : اى خلايق ! اين محمد بن عبد اللّه است خنك آن پستانى كه او را شير دهد و خنك آن دستها كه كفيل او باشد ، بل خنك آن خانهاى كه او ساكن آن باشد . مرغان گفتند : ما اولىتر به رضاع او . باد گفت : من اولاتر . جن گفتند : ما اولىتر . ابرها فرياد برآوردند كه ما اولىتر كه ما ميخزيم ميان آسمان و زمين ، او را در بيابانهاى دنيا و زواياى آن بگردانيم ، و هر درختى كه خوشتر باشد و ثمرهء او بهتر از آن بخورد وى دهيم ، و آبش دهيم از هر چشمهاى كه خوشتر بود . اول او را آب باران دهيم از زير عرش . دو سال تمام ، ندا به همه كردند خاموش باشيد از رضاع محمد كه خداى - تعالى اجراء آن بر دست انس كرده است و آن حليمه دختر ابو ذويب السعديه . حال او چنان بود كه قحط بود سخت چنان كه خلايق از آن به رنج آمدند ، حليمه گفت خلق در سختى بودند و ما عظيم فقير بوديم و من در بيابانها و كوهها مىگرديدم به طلب گياهى كه شايد خوردن . من مثل آنكه ديگر زنان بياوردندى يا كمتر از آن بياوردمى بر آن قناعت مىكرديم و حمد و ثناى خداى تعالى مىگفتيم ، گفت به هيچ گياه و نبات نرسيدم الا كه دراز مىشد ، چند روز بر آن بگذشت مرا فرزندى به وجود آمد و هفت روز هيچ نخورده بودم كه از آن سير شوم همچو مار بر خود مىپيچيدم از گرسنگى ، نميدانستم كه شكايت از رنج ولادت كنم يا از گرسنگى ، وقتها غش به من ميرسيد و بىخبر مىشدم .